X
تبلیغات
:: نوشته های دلتنگی ::

نوشته های دلتنگی

به وبلاگ دلتنگی خوش آمديد




نمیدونم تو خیالت هنوزم این منو داری

یا که پیدا کردی یاری سر رو شونه هاش میذاری

الهی هر جا که هستی خنده رو لبت بشینه

قلب پاک و مهربونت رنگ غصه رو نبینه

نازنین اینجا یکی هست که دیوونه ی چشاته

نمیری از خاطر اون ، اون همیشه چشم به راته

اون همیشه چشم به راته

اگه حرفاشو نباخته ترسش از زخم زبونه

میدونه دوستش نداری اما منتظر می مونه

اما منتظر می مونه

آرزوی با تو بودن واسه اون دیگه محاله

لمس دستای تو حتی واسه اون خواب و خیاله


+نوشته شده درچهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 22:36 توسط دلتنگ |

http://deltanghy.persiangig.com/untitledijlj.bmp


Beyaz Bulutlar Geçiyor Üstümüzden

Yaşayan Herşey Sende Çiçek Açmış

Boşuna Beklememişdim Bunca Zaman

Yaşadığım Her Şeyin Bir Nedeni Varmış

Beklemediğim Bir Anda Girdin Hayatıma

Sana Sarıldığım Gibi Sarıl Bana

Sen Geldin Bahar Geldi

Bundan Sonra Kalbimde Senin için Çarpacak

Gözlerinle Uyanıp Sensiz Geçen Yılların

Acısını Çıkaracak

Bana Sensiz içtiğim Su Bile Yalan Şimdi

 Sen Deli Ben Sana Deli

Beni Yalnız Bırakma Sen Bile Bilemezsin

Ne Kadar Tutkunum  Sana



+نوشته شده درجمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت 15:5 توسط دلتنگ |

http://deltanghy.persiangig.com/gggggg.JPG

حس آن ته سیگار مچاله


حس آن شاخه شکسته روی زمین


حس بیمار در کما رفته


حس آن بره که گرگ نشسته برایش به کمین


حس تنهایی و رخوت


حس جان دادن تو خلوت


حس مرگ دارم امشب ...!


+نوشته شده درسه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 16:5 توسط دلتنگ |

دلتنگم

نه برای روزهایی که رفتی ...

نه برای آرزوهایی که ورق ورق شعر کردم

دلتنگم 

نه برای " بودن هایش "

که با او باشد یا نباشد ، عاشقش هستم !
.
.
.
فقط دلتنگم

برای دوستت دارم هایی که به او گفتم 

و او سکوت کرد ... !!!!

 

 

 

+نوشته شده درجمعه یازدهم بهمن 1392ساعت 18:40 توسط دلتنگ |

 
 
 
خبری ازت نبوده ، خيلی بی تاب تو بودم
اومدم سراغت اما ، پره گريه شد وجودم

خيلی دلتنگ تو بودم ،  گل مهربون و نازم
نميدونم چرا اينجام ، يا اصلا چم شده بازم

اون همه قول و قرارو ، اومدم يادت بيارم
اما انگار ديگه راهی ، واسه برگشتن ندارم

اينجا گل بارونه امشب ، چقدر اين فضا غريبه
چرا من هيچی نميگم؟؟؟ ، چرا ميخندم؟؟؟ عجيبه

آخه مجبورم بخندم ، کسی اشکامو نبينه
حالا کو تا باورم شه ، سرنوشت من همينه

به نظر مياد که امشب ،  از قلم افتاده باشم
 
آرزوم بود که من امشب ، پيش تو وايساده باشم

چه لباس های قشنگی ، بهت مياد چقدر عزيزم
تو ميخندی و من از دور،  دارم اشکامو ميريزم

خوش سليقه هم که بودی ، آره بهتر از من اونه
سرتره ازم ميدونم ، اون که ميخواستی همونه

تازه فهيدم حسودم ، دست تو تو دست اونه
ای خدا انگاری اونم ،  نقطه ضعفمو ميدونه

حالا تو دست تو حلقست ، دست اون حلقه تو دستات
يا من اشتباه ميبينم ، يا دروغ بود همه حرفات

بله رو بگو گل من ، تو ازم خيری نديدی
 
آرزوم بود که ببينم ، تو تو رختای سفيدی

حالا هر دو حلقه داريم ، تو تودستت من تو چشمام
تو زدی من اما موندم ، زير قولت روی حرفام

برو خوشبخت شی عزيزم ، تو ازم خيری نديدی
 
آرزوم بود که ببينم ، تو تو رختای سفيدی

بله رو بگو گل من ، بگو و شرش رو بکن
من وزندگی بی تو ،  باورم نميشه اصلا

داره سردم ميشه کم کم ،  خيسه از اشکام لباسم
همه گريه هامو کردم ، اشکی هم نمونده واسم

ميزنم بيرون از اينجا ،  بله رو ميگی نباشم
ميرم اون بيرون يه گوشه ،  دست به دامن خدا شم

بله رو گفتی تموم شد ، ديگه اين آخره کاره
هی ميخوام بگم مبارک ، ولی بغضم نميذاره

هق هقم تبريک من بود ، من واسه تو گريه کردم
قطره قطره های اشک رو ، به تو امشب هديه کردم

امشب تو جشنت عزيزم ، نميدونی چی کشيدم
اما کاش اشکام نبودن ، تو رو واضح تر ميديدم

ديگه چشمام نميبينه ، دستم هم نمی نويسه
دلخوشيم همين يه نامه ست ، گر چه اينم خيسه خيسه

آخرين جمله ی نامم ، اينه از ته وجودم
برو خوشبخت شی عزيزم 
 
 خيلی عاشق تو بودم ...

  


+نوشته شده دردوشنبه بیست و دوم خرداد 1391ساعت 19:52 توسط دلتنگ |

 

 

 خاکم نکنید بزارید اونم برسه

بزارید اونو ببینم وقتی به حرفم میرسه

خاکم نکنید هنوز عشقم روندیدم

این همه آماده شدم یه کفن دورم کشیدم

تابوت منو بزارید اونم بگیره

حس کنم عاشقمه وقتی که گریش میگیره

اشکای اونو کی به جای من کنه پاک

خداحافظ عشقم که منو بردن زیر خاک

خاکم نکنید بزارید اونم ببینه

پیکر آشفته من بی رمق روی زمینه

خاکم نکنید بهش بگید حالا که مردم

تو این جشن خشک و خالی اون رو به خدا سپردم

بعد رفتن من دو سه روز تنهاش نزارید

روی سنگ قبرم آینه و شمعدون بزارید

میبینی چی شد عشق ما دو تا

عاشق تو مرد

 

 

+نوشته شده دردوشنبه بیست و دوم خرداد 1391ساعت 19:39 توسط دلتنگ

 

دَست تـوُ دَر دَست دیگـَرے ...
مـَن دَر حــآل نـَوآزشِ دِلے کـﮧ سَخت گـِرفتــﮧ است اَز تـُو

مُـدآم بـَر اُو تـِکـرآر مے کـُنـَم کـﮧ نَتـَرس عـَزیــزِ دِل

آن دَستـهــآ کـﮧ روزی دَر دَست تـُو بـود

بـﮧ هیـچ کَـس وَفـآ نـَدارَنـد...

 

 


+نوشته شده دردوشنبه بیست و دوم خرداد 1391ساعت 19:15 توسط دلتنگ

تمام تنم می سوزد از زخم هایی که خورده ام

دردِ یک اتفاق که شاید با اتفاقِ تـو

دردش متفاوت باشد ویرانم می کند

من از دست رفته ام ، شکسته ام

می فهمی ؟

به انتهای بودنم رسیده ام ؛

اما اشک نمی ریزم

پنهان شده ام پشتِ لبخنـدی که درد می کند

 

 

+نوشته شده دردوشنبه پانزدهم خرداد 1391ساعت 19:5 توسط دلتنگ |